میخواهم بگویم: فقرگرسنگی نیست عریانی نیست فقرچیزی رانداشتن است ولی آن چیزپول نیست طلانیست غذانیست فقرهمان گردوخاکی است که برکتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی مینشیند فقرتیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی راخردمیکند فقرکتیبه های سه هزازساله ای است ک روی ان یادگاری نوشته اند فقرهمه جاسرکشیده است فقرشب را "بی غذا" سرکردن نیست فقرروزرا "بی اندیشه" سرکردن است دکترعلی شریعتی**** من می گویم گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم دختری بود نابینا کاش آن شب را نمی آمد سحر کاش گم در راه پیک بد خبر ای عجب کان شب سحر اما به ما تیره روزی آمد و شام دگر دیده پر خون از غم هجران و او با لب خندان چه آسان بر سفر ای دریغ از مهربانی های او دست پر مهر آن کلام پرشکر غصه ها پنهان به دل بودش ولی شاد و خرم چهره اش بر رهگذر در ارزان زان ما بود ای دریغ گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر تا برادر رفت آن سحر از پیش رو بی نشان را خاک تیره شد به سر هرروزدرچشمانم دختری درآینه میمیرد دختری که باهرآنچه نفس داردفریادمیزند فقط تورومیخواهم بگذاربرایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی است بگذاربنویسم که بی توتحمل زندگی چقدبرایم دشواراست بگذاربرای توبنویسم این روزهاچقدپریشانم ودراخربگذار باجمله ای نامه ام راامضاکنم تنهاآرزویم بعدازتومرگ است تقدیم به داداش سعیدم که دیگه دربین مانیست دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است تا تویی درخاطرم،بادیگران بیگانه ام با خیالت همنشینم،گوشه ای زندانی ام شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد چگونه بگذرم از چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی اولویت برای آقایان درجوانی : عشق-پول-سلامتی اولویت برای آقایان درپیری :سلامتی-پول-عشق اولویت برای خانومهادرجوانی:عشق-سلامتی-پول اولویت برای خانومهادرپیری:عشق-سلامتی-پول آقایان اساسابه احتیاجات خودتوجه دارنددرحالیکه خانومهااساسابه احساسات خودتوجه دارند. آقایان اساساخواهان برتری هستنددرحایکه خانومهاخواهان برتری هستند. عشق قسمتی اززندگی آقایان رادربرمیگیرددرحالیکه عشق تمام زندگی خانومهارادربرمیگیرد. ادامه دارد برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...
آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ... يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن. ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟ اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته ي ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولي مدتي كه گذشت خوابش برد. نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت. عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست قصر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست
بال و پر نقرهاي كفتر عشقم رو كي بست آينه طوطي من رو سنگ كدوم كينه شكست
صداي عشق من و تو كه تلخ و گريهآوره تو اين سكوت قصهاي شايد صداي آخره
بعد از من و تو عاشقي شايد به قصهها بره شايد با مرگ من و تو عاشقي از دنيا بره عروسك قصه من سوختن من ساختنمه تو اين قمار بيغرور بردن من باختنمه عروسك قصه من شكستنت فال منه اين سايه هميشگي مرگه كه دنبال منه
جغدهاي عاشق رو ببين از پل آبي ميگذرن عروسك قلبشون رو به جشن بوسه ميبرن
اما براي عشق ما اون لحظه آبي كجاست عروسك قصه من پس شب آفتابي كجاست
عروسك قصه من زخم شكستِ با تنت بميرم اي شكسته دل چه بيصداست شكستنت - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر وكسل تر از هميشه. عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد ... او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. Christmas may be many things or it may be a few. For you, the joy is each new toy; for me; it’s watching U. کریسمس میتونه خیلی چیزا باشه یا میتونه چیز خاصی هم نباشه! برای تو هر اسباب بازی جدیدی میتونه لذت آور باشه و برای من کریسمس یعنی دیدن تو! کریسمس نه یه زمانه نه یه فصل بلکه یک یادبوده درواقع گرامی داشتن صلح وحسن نیت .رحیم وبخشنده بودن باعث میشه روح واقعی کریسمس رولمس کنیم . دخترجوانی چندروزقبل ازاذواجش آبله سختی گرفت وبستری شدنامزدوی به عیادتش رفت ودرمیان صحبتهایش ازدردچشمهایش نالید.بیماری زن شدت گرفت وتمام صورتش رافراگرفت مردجوان عصازنان به عیادت نامزدش رفت وازدردچشمهایش نالید موعدعروسی فرارسیدزن نگران صورت که آبله آن راازشکل انداخته وشوهرهم که کورشده بودمردم میگفتن چه خوب عروس که نازیبا همان بهترکه شوهرش نابیناست ۲۰ سال بعدازازدواج زن ازدنیارفت مردعصایش راکنارگذاشت وچشمهایش رابازکرد همه تعجب کردند مردگفت:من فقط شرط عشق رابجای آوردم شیشه ای میشکندیک نفرپرسیدچراشیشه شکست؟ مادری میگویدشایداین رفع بلاست یک نفرزمزمه کردبادسردوحشی مثل یک کودک شیطان آمدشیشه ی پنجره رازودشکست کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرورشکست عابری خنده کنان می آمدتکه ای ازآن برمیداشت مرحمی بردل تنگم میشداماامشب دیدم هیچکس هیچ نگفت قصه ام رانشنیدازخودم میپرسم آیاقلب من ازشیشه پنجره هم کمتراست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنددل دیگری اورااسیرکرده است؟ خندیدم وگفتم اوفقط من رااسیرکرده است؟ تنهادقایقی چندتاخیرکرده است. گفتم امروزهواسردبوده است. شایدموعدقرارتغییرکرده است! خنیدبه سادگیم آیینه وگفت: احساس پاک تورازنجیرکرده است گفتم ازعشق من چنین سخن مگوی درآیینه به خودم نگاه میکنم آآآآآآآآآه عشق توعجیب مراپیرکرده است راست میگفت آیینه که منتظرش نباش اوبرای همیشه دیرکرده است تااینکه یک روز باگریه وآمدوگفت: مراببخش جزتومیل به دیگری دارم من دروغ گفتم . منم خنده ای کردم وگفتم من هم به تودروغ گفتم من تورانمیبخشم........! میروم خسته وافسرده وازسوی منزلگه خویش بخدامیبرم ازشهرشمادل شوریده وویران خویش میبرم تاکه درآن نقطه ی دورشست وشویش دهم ازرنگ گناه میبرم تازتودورسازم ز توای جلوه ی امیدمحال میبرم زنده به گورش کنم تاازاین پس نکندیادوصال عاقبت بندسفرپایم بست میروم خنده به لب خونین دل میروم ازدل من دست بردار ای امیدعبث بی حاصل بروباشه ولی اگه دیدی شبام بدآهنگه بدون من گریه کردم ازدنیادلم تنگه من ازدنیاگله دارم که ازمهرتوکم دارم گلم یک خواهشی دارم منودرخودکمی حل کن نگوخداحافظ کمی دیگرمعطل کن... عشق راآلوده کرددددددددد..........!!!!!! همیشه اشکه اونایی که دوستشون داریم درمیاریم همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم همیشه به کسانیکه به یادمون نیستن فکرمیکنیم وهمیشه کساییکه اصلافکرشونمیکنیم به یادمون هستن سرقرارعاشقی همیشه دیرکرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من ازکنارپنجره تورانگاه میکنم وتومرابنام دیگری خطاب میکنی چه ساده درازای یک نگاه پاک وماندنی هزارمرتبه مراازخجالت آب میکنی بخاطرتومن همیشه باهمه غریبه ام توکمترازغریبه ای مراحساب میکنی وکاش گفته بودی ازهمان نگاه اولت که بعدازمن دوباره دوست انتخاب میکنی رسیدن به توخیاله میدونم تومیگی یه روزماله من میشی اماموندت محاله میدونم تومیگی شبادعامون میکنی چشمه چشات زلاله میدونم تومیگی پرنده شیم بریم هوا قصه مادوتاباله میدونم چشم من پرازغم نبودنت دله توپرازملاله میدونم اون درخت سیب آرزوهامون پرازمیوه های کاله میدونم آره میری ونمیپرسی که این دله عاشق درچه حاله میدوووووووووووونم گفتم که مگردوست نداری گلی های نیست رفتی وخداپشت وپناهت به سلامت بگذاربسوزددل من مسئله ای نیست اگه جسم من بپوسه بعددنیای دوروزه اگه نقش قصه ها شی روی قله هاش سوارشی بری وازم جداشی اگه باشی ونباشی من فقط عاشقت هستم مرحمی روقلب خستم این تویی که میپرستم توبتی من بت پرستم فکرمیکردیم عاشقی هم بچگیست اماحیف این تازه اول زندگیست زندگی جیزیست شبیه یک حباب عشق آبادیه زندگی درسراب فاصله باآرزوهای ماچه کرد کاش میشددرعاشقی هم توبه کرد
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم
گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی
گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند .
رشته ام علافیست
جیبهایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبلهام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
(چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید)
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
کار ما شاید این است
که مدرک در دست
فرم بیگاری هر شرکت بیپیکر را
پر بکنیم
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابیست کباب
دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند
حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهیست بزرگ
بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است

مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده
و پريشون برگشت به شهر. در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي؟ و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه ب اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري. مجنون
سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به عاشقي تو بهتره بري گردو بازي كني!
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا " قايم باشك..." همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد : من چشم ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو ... سه ...
همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي شد
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت به زير سنگ ميروم ولي به ته دريا رفت
طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد . و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويك ...
و همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد : " دارم ميام، دارم ميام..." اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.
لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . دروغ در ته درياچه و هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد.
بجز عشق.
او از يافتن عشق نااميد شده بود . حسادت ، در گوشهايش زمزمه كرد : تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي
ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نميتوانست جايي را ببيند.
او كورشده بود. ديوانگي گفت : من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟
عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو.
و اينگونه شد كه از آن روز به بعد ...

![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |















